#حبیب:
تو هر روز پشت پنجره کافه...
فکر کردی؟!...
حواسم هست،زیر چشمی میبینمت...
صبر میکنی...
قهوه ام که تمام شد میروی...
بارها دیوده ام بیرون...
باد بوده...
باران بوده...
پسرک واکسی هر بار از ته دل می خندد...
#مهرنور:
دگر حتی پسرک واکسی هم به دل خوشی های من دهن کجی می کند...
او چه میداند با خیال تو به سر بردن چه لذتی دارد...
بگذار گمان کند من مجنونی بیش نیستم...
من هر روز برای دیدنت به کافه خواهم آمد...
تو هم بیا...
بیا تا ثابت کنم آن کسی که برایش هراسان از کافه میروم بیرون خود تو هستی...
نه خیال واهی من...
#حبیب:
چه کیفی دارد پسرک واکسی هراسان تر از من بیاید داخل داد بزند:
آمد...آمد...
و من پاهایم بلرزد اشک که هیچ از هق هقم نپرس...
دستهایم را باز کنم و در ناب ترین لحظه خلقت به دادم برسی در آغوشم آرام بگیری.
چه شده؟!...
باز قهوه ام ریخت...
باز همه میخندند...
باز رویای همیشه....
#مهرنور:
من هر روزم را با رویای آمدنت میگذرانم...
دگر پسرک واکسی هم دلش به حاله منه خوش خیال میسوزد...
بیا و نگذار اهالی این کافه به تنهایی من بخندند...
"فاطمه مهرنور"
"حبیب"
پ.ن:بداهه از من و اقای حبیب که ایشون متن رو شروع کردن و من ادامه متنشون رو نوشتم و ایشون ادامه متن من رو و من متن رو به اتمام رسوندم
سی سالگی...
ما را در سایت سی سالگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 118
تاريخ: يکشنبه
19 آذر
1396 ساعت: 21:16