تاريخ : شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۰۶ | 14:37 | نویسنده : فاطمه مهرنور
امروز دیدمش...
اره،از نزدیک دیدمش...
انگار ی خواب بود...
شایدم سراب...
اما بود...
می دیدم اون دو تیله عسلی رنگو...
اما اینبار با دیدنش دلم به تکاپو نیوفتاد...
نگاه یخیم رو دوخته بودم به همون دو تیله عسلی...
اما چیزی ازش سر در نیوردم...
صحبت می کرد و من با ذهنی پر از علامت تعجب نگاهش میکردم...
انگار نمیشناختمش...
انگار یه ادم جدید رو به روم بود...
و از گذشته ای حرف میزد که برام خیلی اشنا بود...
خیلی...
اما انگار من فراموشی گرفته بودم...
هیچ چیز جز تصویر مه الود به یاد نمی اوردم...
یک تصویری مبهم از یک لحظه ناب...
"مهرنور"
سی سالگی...
ما را در سایت سی سالگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 128
تاريخ: سه
شنبه
27 تير
1396 ساعت: 19:50