در رویاهایم قدم میزنم...
برگ های پاییزی را پشت سر میگذارم
از کنار کلبه ای چوبی گذر میکنم
چشمانت را میبینم
نزدیک میشوم
تا لمس کنم صورتت را...
اما...
محو میشوی مقابل چشمانم
دستانم در هوا ثابت می ماند...
چشمانم خیس میشود
سرم را بر شانه پاییز میگذارم...
و آرام میبارم...
صدای خنده های دختری از سوی کلبه مرا فرا میخواند...
به سمت کلبه میروم دختری را میبینم با موهایی بلند کناری پسری ایستاده
در چشمان یارش عاشقانه گم میشود و لبریز از خوشبختی...
کمی جلو تر میروم خودم را میبینم اما...
آن پسر را نمیشناسم...
با صدای صاعقه به خود می آیم
در اتاقم هستم...
و شوک زده از آن چیزی که دیدم،میان رویا هایم ...
"مهرنور" سی سالگی...
ما را در سایت سی سالگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 126
تاريخ: جمعه
16 آذر
1397 ساعت: 14:28