تـــــو بــه مـــن خندیدی و نمیدانستی
مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه
ســــیب را دزدیدم !
باغبــــان از پی مــــن تند دوید
ســــیب دندان زده را دست تو دید
غضب آلــــود به من کرد نـــگاه
ســـیب دندان زده از دســت تو افتاد به خــــاک
و تـــو رفتــی و هنـــوز سالهــــاست
که درگـــوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کــنان غرق در این پنــــدارنم
که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت.... .
پاسخ فروغ فرخزاد از زبان دختر:
مـــن بــه تو خنـــدیدم
چــون کــه میدانســـتم
تو به چه دلهره ایی از باغچــه همــسایه
ســیب را دزدی
پـــدرم از پـــی تو تند دوید
و نمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه
پـــدر پـــیر مـــن است.
مـــن به تو خنـــدیدم
تاکـــه با خــنده به تــو پـــاسخ عشق تـــو را خالـــصانه بدهم
بـــغض چشـــمان تـــو لیـــک
لرزه انداخت به دستان من و
ســــیب دندان زده از دســت مــــن افتاد بــه خـــاک
دل مـــن گفت : بــــرو
چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد
گریــــه تلخ تـــو را...
و مـــن رفتم و هنوز سالهاست
که در ذهـــن من آرام آرام
حیرت و بغــــض تو تکرار کنان
میــــدهد آزارام
و مــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم
کـــه چه میشد
اگـــرباغچه خانـــه ی ما
ســـــیب نداشـــت!
ناگفته های باغبان نویسنده:؟؟؟
من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟
من گمانم این بود که یکی بیگانه
با دلی هرزه و داسی در دست
در پی کندن ریشه از خاک
سر ز دیوار درون آورده
مخفی و دزدانه...
تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پِی ات
و فکندم بر تو نگهی خصمانه!
من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست
غیر این سیب و درختان در باغ
به دلم بود هراسی که سترون ماند
شاخ نوپای درخت خانه...
و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب
دختر پاکدلم، مستانه!
من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»
هان مبادا که برند از باغت
ثمر عمر گرانمایه تو،
گل کاشانه تو،
آن یکی دختر دُردانه تو،
ناکسان، رندانه!
و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست
بعد افتادن آن سیب به خاک...
بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در قلب من آرام آرام
خون دل می جوشد
که کسی در پس ایام ندید
باغبانی که شکست بیصدا، مردانه...
شعر اقای جواد نوروزی, از زبان سیب:
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
از زبان درخت،نویسنده:؟؟؟
صبح روزی نو بود
پسری را دیدم
به چه ذوقی ز تنم بالا رفت
وزن من را کاهید
که به چه دلهره از باغچه زیر تنم؛
سیب را دزدیده.
باغبان را دیدم ؛
از سرشاخه من آن پایین جسم نرمی برداشت
و ز رخسار پر از چین و غمش؛
لبخندی گذرا آمد و رفت.
پسرک بود و دلش ،
دخترک ،لبخندی به لب خود زده بود
سیب در دستش بود!
ناگهان چشم پسر شد افروز ،
و از این فاصله اشکم و غم او پیدا بود .
دخترک رفت ولی
سیب از دست خود انداخت زمین ،
سیب بر خاک افتاد، پسرک تنها شد ؛
سالهاست این لحظه زیبا و غریب ز دلم می گذرد
ومن و اندیشه کنان غرق در این پندارم
که در آن شاخه ی زیرین من ان جسم چه بود؟!
پ.ن:دلم نیومد این زنجیره زیبا رو توی وبم به اشتراک نذارم امیدوارم شما هم از این شعر لذت برده باشین

ما را در سایت سی سالگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 122