نگاهم سُر میخورد... به روی یادگاری هایت.. ضربان قلبم کند میشود.. نفسم میگیرد.. خاطرات لعنتی دست روی گلویم گذاشته اند.. در پس دلتنگی هایم جان میدهم.. آرام آرام روح زخم خورده ام کنارت قرار میگیرد.. و آسوده میشوم از شر این ثانیه, ها... "مهرنور" سی سالگی...