نیستی,... نمیبینی... که ثانیه ها با تاخیر در خاطراتت حرکت میکنند... نمیشنوی... صدای ناقوس جدایی ات را که قلبم را میلرزاند... حس نمیکنی... بغضم را که در گلو میشکند... لمس نمیکنی... تنهایی ام را تا که میان دو بازوی مردانه ات آرامم کنی... آخر میدانی؟!... تو دیگر نیستی,... "مهرنور" سی سالگی...