در دنیای نوشته هایم
جایی میان حروف کلماتم
وسط دلتنگی جملاتم
جا خوش کرده ای
عمری سطر به سطر برایت مرده ام
و گاهی در پاورقی نوشته هایم
وسط بازاری شلوغ تو را فروخته ام به یک عمر تنهایی!
تا که بشوی غریبه ترین آشنای من...
و لحظاتی هم تو را در آغوش فراموشی سپرده ام
تا که از خاطرم برود آن دو چشم تیله ای سبز رنگ.
اما افسوس که خود را از خاطر روزگار برده ام...
چرا که خورشید احساسم در عصر یخبدان بی مهری ات
محکوم شد به یخ زدن.
دگر در غروبِ دنیای فانی من پیدایت نیست.
ای وای...
شب را چه کنم؟؟؟
"مهرنور"
ما را در سایت سی سالگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 133