کس دیگر داغی لبانت را بر پیشانی اش احساس میکند...
چه رویای احمقانه ای.... که گمان میکردم باز میگردی...
چقدر بی پروا دوستت داشتم و اکنون خالی از هرگونه احساسم.....
احساسی سرد...
سرد تر از هر دانه برفی که بر دل سنگی زمین مینشیند و برای تو عاشقانه است...
دیگر جایی در میان قلب یخ زده ام نداری...
و کلام آخر را میخواهم در گوش خدا اهسته بگویم:
من هنوز دوستش دارم...
"مهرنور"
ما را در سایت سی سالگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 126